رمز و اسطوره در فرهنگ شفاهی آذربايجان
عليرضا ذيحق
اسطوره كه بازتاب تفكر انسان درباره هستی و جهان است با بنمايههای افسانهای و با بادبانهای برافراشته خيال، سفری به مافوق الطبيعه را با گريز از واقعيت پی میگيرد كه در آن تصويری از اخلاق و دين را با زندگی و ماهيت آن پيوند میزند. اسطوره با ريشه در زبان، سيال گونه عصرها را درمینوردد و با همه سحرانگيزیش، تاريخ را متبلور ساخته و سرمشقی راستين برای رفتار انسان میشود. رفتاری كه در جوامع نوين نمودی پررمز و راز دارد و فهم مضامين اسطورهای آن به دشواری امكانپذير است.
اسطورهها آسمان را به دوش گرفتهاند تا زمين، استوار برپا بوده و باروری از خاك و آب زاده شود و انسان، در فرجام سفرش از عصر طلا كه نسلی شايسته را میپروريد، نقره و مفرغ را در مشت گيرد و به نسل آهنی بدل شود كه در آن كسی به كسی ديگر نمیانديشد و مهربانی از دلها گريخته است. در اين ميان اسطورهها، با رويكردی به نسل قهرمانان كه زئوس- پدر خدايان بیمرگ و انسانها- قبل از انسان نسل آهن آفريده بود و با هالهای از تقدس، نيكی را سرود ساخته بودند، به بيداری نسلی میكوشد كه احساس شرم از قاموس هستیشان رخت بربسته است. شرم ازتقديس ناپاكان و ارتكاب هزاران جنايت هولناك.
اگر اسطورههای هر ملتی همچون اساطير يونان اين اقبال را داشت كه در دوردستهای تاريخ، كسوتی مكتوب بپوشد همچون ايلياد هومر در (755 پ.م) شايد رگههای پر جانتری يافت میشد از تبيين عناصری كه امروزه در جوامع انسانی نمود داشته و به پديدههايی عادی بدل شدهاند. همچون سيری كه قربانی كردن آدم در مراسم آيينی داشته و به قربانی كردن حيوانات و دادن اطعام و عبادت و رياضت منتهی شده است.
اسطورهها با مهاجرتها، جهان گشايیها، گردشگریها و روابط تجاری از سرزمينی به سرزمين ديگر پراكنده شده و رنگی جهانی به خود گرفتهاند و اگر هم اسطورهای مستقل بر پايه خيال زاده شده است به شكل ادبيات، وارد فرهنگ و سنن اقوام مختلف جهانی شده و ميلادهای همسانی را تحقق بخشيده است.
با نگاهی به گونههای اسطوره كه اسطورههای آيينی، بنيادی، كيشی، شخصيت و جهان پس از مرگ را شامل میشود، در فرهنگ آذربايجان با اوج خيال و ظرافت انديشهای روبروييم كه با توسل به انگارهها و نمادها زبان اسطوره به سخن درمیآيد و منشوری متجلی میشود كه در آن تخيل و رؤيا، پل رنگينی میشود كه شگرفیهای تفكر انسان در تمدنهای مختلف را به هم میپيوندد.
گيل گمش كه در اساطير اكد و سومر، بیمرگی را سرودی میسازد و با پريشانی خاطر، از هفت كوه میگذرد تا با كشتن غول سرزمين زندگان را بازيابد، در فرهنگ آذربايجان، به هيبت مردی درمیآيد بنام «دلی دومرول» كه میفهمد هيچ كس را از مرگ گريزی نيست و چاره را در يافتن عزرائيل میبيند كه با كشتن او، جاودانگی را ارمغان هستی سازد و بیمرگی، سعادتی باشد كه او نثار انسانيت میكند و اما دريغ كه گريزی نيست. اسطوره «دلی دومرول» بيانگر دلمشغوليهای انسان است در خصوص ناميرايی و انديشه مرگ كه اساس بسياری از اساطير شرق را شكل میبخشد و در سيمای «دو مرول» به قهرمانی بدل میشود كه به آسانی محدوديتهای بشری خويش را فراموش میسازد و تصويری از قدرت برانديشهاش سايه میاندازد. در اين اسطوره كه عزرائيل با بالهای سرخ توصيف میشود نمايانگر آتر (آتش) فرزند اهورامزدا در آيين زرتشت هست كه مردم، گوشت را به عنوان قربانی به آتش كه رنگی سرخ دارد تقديم میكردند و اكنون در گذار از قطورهای آيينی، عزرائيل مرگ چهره مینمايد و رنگی سرخ كه برانگيزنده دقت، هوشياری و مراقبت است.
همچنين شخصيت، «تپهگؤز» در داستانهای «دده قورقود» يادآور اساطير كهنی است كه در خلاء آغازين حيات از نسل گايا (مادر- زمين) و اورانوس (پدر- آسمان) زاده شدهاند و تنها يك چشم در ميانه پيشانی آنها جای داشته است. در اين ميان سيمای «دده قورقود» از همه جذابتر است و با ريشه در آيين شمنی، منجی مقدسی میشو دكه با عرفان، روشنبينی، مصلحت انديشی، پيشگويی و هدايتگری جانها، میآميزد و به مثابه پيری شاعر، آوازهخوان و موسيقیدان، محافظ سنتهای مرسوم عصر میگردد و متولی حكاياتی كه از پیآمدهای هبوط آدمی بر زمين است. سير تاريخی اين مضمون اسطورهای، هم اكنون در قالب خنياگران آذربايجانی كه «عاشيق» ناميده میشود، در جوامع نوين به حيات خود ادامه می دهد.
اگر عروج آسمانی شمن به كمك جلسات شمنی كه همانا دستيازی به وجد میباشد برای ترك جسم و سفری عارفانه به بهشت يا جهنم آن هم به كمك درخت، اين نماد پررمز و راز را در سير نماديناش به شكل «ساز» ی میبينيم كه از درخت ساخته شده و در دست «عاشيق» هاست. درخت كه نشانی از پايندگی و بالندگی است و رمز زنده زندگی و پويائی روان آدمی در جوامع میباشد. تفكری كه ريشه در اساطير اوليه دارد و نمادی از رمز كيهان و آفرينش كيهان است و زمين را به آسمان پيوند میدهد. اينجاست كه عروج شمنها كه ستايش طبيعيت را جهت نيل به ژرفترين عوامل روحانی با تقديس درخت همراه میسازند، با «ساز» عاشيقها الفتی ديرينه میيابد و زبان تمثيل، درخششی شگرف میيابد برای تبيين پديدهها و اوضاع و احوال عصری كه به ظاهر، از اسطورهها فاصله گرفته است.
در ادبيات شفاهی آذربايجان، قهرمانان قصه بعد از خوابی كه آنها را در میربايد و يا بعد از شوكهای روحی و روانی كه بيهوششان میكند، رؤيايی میشوند و با تصاويری پيشبينی كننده كه در خواب ديدهاند، در تنهايی خويش غرق شده و عزم سفری را میكنند در پهنای خاك كه به طرزی مستقيم به كيش شمنی در گذشتههای دور برمیگردد كه روزی روح نياكان، شمن جوانی را از خانواده برمیگزيد كه آغاز قداستاش با رؤيايی شدن همراه بود و در قالب روح با سفری به فضا مأموريتی را به انجام میداد كه به درمان بيماریها و هدايت جانها منتهی میشد.
قهرمانان داستانهای «عاشيق»ها نيز همچون شمنها آزمونی را پشت سرمیگذارند كه آنها را به عالیترين نقطههای كمال رهنمون میشود. حتی حادثهای يا واقعهای غيرعادی نيز آنها را به مقام خنياگری میرساند كه روزی شمنها متولی آن بودند و پديدههای ماوراءالطبيعی در پيرامون آنها رخ میداد، مثل قهرمان داستان «عاشيق غريب و شاه صنم».
در بررسی ريشههای اساطيری فرهنگ عامه آذرباريجان، در كی شهودی از رمز درخت كه میتواند ژرفترين خواستهای انسانی را منعكس سازد، زمانی بيشتر تحقق میيابد كه درخت سيب، رمز باروری میشود و ميوهاش، سترونی را زدوده و آبستنی را ارمغان میآورد. حتی درخت نمادی مقدس از بشارت، روشنايی و زيبايی میشود وقتی كه پريان در جلد كبوتر بر شاخههای آن بال میافشانند و با گفتگوهای خود، مسيری را پيش پای قهرمانان میگذارند كه حتی روشنی چشمشان را به آنان باز میدهد. همانگونه كه در داستان شاه اسماعيل رخ میدهد.
پريان بازيبايی اسرارانگيز و قدرت مافوق الطبيعی خود در فرهنگ عامه آذربايجان نقش مهمی را ايفا میكنند بطوريكه «تپهگؤز» نطفه مشترك پری و انسانيست كه با ميلادش، هيولايی ظهور میكند كه انسانها را میخورد و همچون «اژیدهاك» كه در شاهنامه فردوسی با اسم ضحاك ظاهر میشود، سرچشمه و مأوای همه شرهاست. همچنين «تپهگؤز» رويين تنی است كه توسط مادرش كه از نسل پريان است، تقديس شده و هيچ چيز بر او كارگر نيست و فقط يگانه چشماش است كه از گوشت میباشد و میتواند او را از پای درآورد و چنين نيز میشود و اين هم به نحوی يادآور پهلوان افسانهای شاهنامه اسفنديار است. در همتنيدگی اساطير، حكايت پويائی و پايائی زبانيست پررمز و نمادين كه با انعكاس واقعيتهای ذهنی به معتقدات انسان جسم میبخشد و با تأثير در سنن و آئين ملل مختلف، تمدنهای جهان را با رشته خيال به هم پيوند میدهد.
در ارتباط با پريان اين نكته نيز جالب است كه نياكان كهن انسان، معتقد بودند كه درخت، منزل پريان است و اگر هم اكنون در جوامع انسانی، درختانی را در اطراف روستاها میيبينيم كه با پاره - پارههای پارچههای رنگی و گل آراستهاند، به آن باور اساطيری برمیگردد كه معتقد بود زندگی انسان در نباتات ادامه میيابد.
در ادبيات شفاهی آذربايجان، شخصيتهای تاريخی نوری به دنيای اسطورهها میتابانند كه چهره واقعی آنها صورتی افسانهای يافته و هالهای از تخيل، گرد نامشان را فرا میگيرد و با شاخ و برگهای افزوده بر جزئيات زندگی آنها، مرزهای واقعيت در هم میشكند. اين اسطورههای شخصيت كه راز و رمزی شگرف و شگفت تقديری خارقالعاده را برايشان رقم میزند و زايش و كوشش و اهداف متعالی و كارهای برحسته آنها رانمايان میكند، تداعیگر نسل قهرمانان است كه چهارمين نسل آدميانی است كه زئوس بر زمين آفريده و بازمانده آنان را در جزاير مقدسين سكنی داده است.
داستانهای مرتبط با اسطورههای شخصيت همچون «كوراغلو» با تحولی در زبان كه به شعر نزديك میشود، از زبان مرسوم و روزمره فاصله میگيرد و با گفتاری بكر، حماسی و تغزلی، به شكلی جادويی وارد زمان بزرگ شده و فانی بودن را نفی میكند.
رقم هفت نيز كه رمز كليت و تماميت زمان و مكان است در ادبيات شفاهی آذربايجان نمودی برجسته دارد بطوريكه «تپه گؤز» در گريز از دست مرگ به حيلت «باسات» را به گنبدی رهنمون میشود كه با افسون در ّ و گوهر كه از دوران ماقبل تاريخ با ناخودآگاه انسانها ارتباطی منسجم دارد و واجد قدرتهای سعد و سودمند به حال انسان شمرده میشود، او را فريب دهد كه «باسات» با گفتاری كه از آييناش برمیخاست گنبد را در هم شكسته و هفت در به رويش گشوده میشود. و اين هفت درب آن هم درگنبدی كه رمز طاق آسمان و قداست است، در گذار از ادوار تاريخی و كافركيشی، با اعتقادات اسلامی كه قهرمان اسطورهای بدان منتسب میشود، پيوندی استوار میيابد. چرا كه مسلمين، شكل مدور را تنها شكل كاملی میپندارند كه جلال خداوندی را بيان میكند و هفت بار طواف خانه خدا راكه بيانی نمادين برای نيل به كمال میباشد را رمز و رازی قدسی میدانند.
جاد و طلسم در افسانههای كهن آذربايجان، تجسم دنيای تاريكی است كه ارواح شرور، بركت و سعادت آفريدههای خوب را به خطر میاندازند و با اغوای انسانها از طريق زيباييهای ساختگی و دامهای فريبنده، خوشههای نحس و شرارت را شعلهرو میسازند. پيروزی خير بر شر كه از قلب آيين زرتشتی سرچشمه میگيرد در داستانهای اساطيری آذربايجان نيز نمودی درخشان دارد.
اهميت و تاريخ طولانی سنت شفاهی، نيازمند كنكاشهای عميقی است كه بارويكردی به رمز و اسطوره ، ريشههای پارهای از داستانهای عاميانه گشوده شده و با اين اعتقاد كه اسطوره بخشی از تاريخ است ديدگاههای انسان درباره خود، جهان و تحول آن با شناختی ژرف و شهودی پیگيری میشود.
در اساطير آذربايجان چنان افقهای تسخيرناپذيری فراروی آدمی گسترده میشود كه در همسويی با عناصر پررنگ اسطورههای يونان و در قبال رنگارنگیهای خيال و همسانیهای ملموس آن، ما را به اعصاری رهنمون میشود كه وادیهای تاريك تاريخ و افسانه را روشنی شكوهمندی میبخشد. در اساطير يونان اگر آلكاتوس (Alcathoos) را داريم كه به جويايی زيبارويی كه دختر مگاره(Meggaree) پادشاه مگار میباشد، نهنگوار خود را در اقيانوسی از خطر میاندازد و با كشتن شيری كه شرط دستيازی به دختر پادشاه میباشد. به وصال محبوبش میرسد، در داستانهای دهده قورقود، پهلوان اسطورهای «قانتورالی» را داريم كه برای رسيدن به دختری زيبا و شايان به نام «سلجان خاتون» بايد سه شرط را بجا آورد. دختری كه تاكنون با شرايط پيشنهادیش، سی و دو دلاور را به كنام مرگ فرستاده و كلههاشان را از برج قلعه آويخته است. قانتورالی دل به دريا میسپارد و به جنگ سه حيوان وحشی میشتابد كه عبارتند از گاو نر، شير وحشی و شتر سياه. قانتورالی با غلبه بر شرايطی هراسآور و مخاطرهآميز، بیباكی و شهامتش را بروز میدهد و با كشتن هر سه جانور وحشتناك سلجان خاتون به همسری با او رضايت میدهد.
در اسطورههای كهن ايرانی كه در شاهنامه فردوسی آمده قيصر روم را نيز داريم كه اعلام كرد دختر دوم خود را به كسی خواهد داد كه گرگ خونريز دشت فاسقون را بكشد و يا به خواستگار دختر سوم خود «اهرن» پيشنهاد كرد كه اگر اژدهای كوه «سقيلا» را بكشد دختر خود را به او خواهد داد.
در اساطير يونان «نپلوب» همسر «اوليس» نيز وجود دارد كه وقتی بيست سال به انتظار شوهرِ در بندش نشست در قبال خواستگارانی كه داشت چارهای جز اين نيافت كه مسابقهای ميان مدعيان ترتيب دهد و به همسری كسی درآيد كه در اين مسابقه پيروز میشود.
در خصوص انتخاب همسر و شرايطی كه قهرمانان را به نبردی پرستوه و سهمگين، مجاب میكند در داستانهای آذربايجان، شخصيت اسطورهای «عرب زنگی» را نيز داريم كه زنی است گرد و دلير و در جامه رزمی مردانه، كه نيرومندی، شجاعت، جنگاوری و بیباكی را يكجا جمع دارد و در وادی پروحشتی يكه و تنها زندگی میكند و از كله مردان برجها ساخته است و عهدش چنين است كه به همسری مردی درآيد كه در ميدان رزم او را مغلوب سازد. در داستان شاه اسماعيل، برجستگیهای سيمای اين زن اسطورهای كه يادآور زنان آمازون میباشد به خوبی آشكار است. زنان آمازون كه از اعقاب «آرس» خدای جنگ و يكی از نمفها (Nymphes) به نام هارمونی بودند با نفرت و بيزاری از مردان در دامنههای قفقاز میزيستند و با علاقه وافری كه به جنگ داشتند هيچ مردی جز در فصلی خاص آن هم برای آميزش و تداوم نسل، حق ورود به خاك آنها را نداشت.
در فولكلور آذربايجان، دهده قورقود به مثابه كاهنی پيشگو و خنياگری پر راز و آيندهبين كه هستیاش با قصه و تاريخ كه همانا اسطوره است پيوندی استوار دارد انديشههايی را از هزاران راز ناگشوده هستی مطرح میكند كه يكی هم موضوع آفرينش نامها در زمين است. همانسان كه در اساطير يونان زمامداری چون «اواندر» (Evandre) را داريم كه هنر نوشتن و موسيقی و همچنين پارهای از مهارتها و فنون سودمند را به مردم آموخت، در فرهنگ شفاهی آذربايجان نامگذاری همه پديدهها و عناصر هستی را به دهده قورقود نسبت میدهند.
در اساطير و افسانههای آذربايجان بازی تقدير همچون اسطورههای يونان نقشی مؤثر و برگشتناپذير دارد و همانطور كه «اكریزيوس» (Acrisios) از همسر خود صاحب دختری بنام «دانائه» (Danae) شده بود و پيشگويیها چنان بود كه اين دختر صاحب پسر خواهد شد و اكری زيوس را خواهد كشت و او دخترش را در اتاقی از مفرغ در زيرزمين قصر محبوس ساخته بود و اما اين كوشش مانع تقدير نشده و او صاحب پسری به نام پرسه ((Persee شده و باعث مرگ اكریزيوس شده بود در داستانهای آذربايجان نيز اين جبر تقدير نمودی درخشان دارد. برای مثال در يكی از افسانهها آمده كه روزی زن پادشاهی به زمين خورده و پوست پيشانیاش كنده میشود و در اين اثنا نوشتهای به چشم میخورد كه در پيشانیش نقش بسته و مضمونش چنين است كه اين زن را بخاطر دزدی دستگير كرده و گيسوانش را از ته میزنند. پادشاه برای گريز ازاين تقدير، او را به سرزمينی ديگر میفرستد تا حيثيت و آبرويی حوزه فرمانروايش محفوظ بماند. اما بازی تقدير چنان گره میخورد كه روزی كلاغی گردنبندی نفيس از طلا را میربايد و با ظنی كه به زن پادشاه میبرند گيسوانش را بريده و دور شهر میگردانند و بعد از اين ماجرا فرزندش شاهزاده به دنبال مادرش كه هويتاش آشكار شده میرود تا او را با قصر بازآورد و جلال و شكوه زندگیش را از نو آغاز كند.
سيمای اساطيری شاه اسماعيل نيز در فولكلور آذربايجان به نحوی با بازی تقدير آميخته است و پيشگويیهای معشوقاش «رمدارپری» در خصوص دستگيری و طالع شومی كه در انتظار دلدارش است، شاه اسماعيل را از حركت باز نمیدارد و او كه در جنگاوری و كارهای عظيم و سخت همچون هراكلس قهرمان سرشناس و پرآوازه يونان با توانايی و نيرومندی بسيارش واهمهای نمیشناخت و زندگی آدميان را امنتر میساخت، به دنبال سرنوشتی میرود كه از پيش او را از عواقباش آگاه ساخته بودند. او خطر را میپذيرد و اما اسارت و كوری، پيشانی نوشت او میشود تا كه آبی در كنار درختی با پريان كه نمادی از اكسير ابديت و مايه عمر دراز و اصل همه درمانهاست به ياریش میشتابد.
اساطير آذربايجان مملو از چهرههايست كه با پيشگويیهايشان دل و جان مردم را تسخير میكنند و اگر هم فردی بر خلاف پيشبينیها عمل میكند دچار رنج و مصيب شگفت و عجيبی میشود.
موجودات شگفتانگيز و عجيبالخلقه در فولكلور آذربايجان چنان با ظريفانديشی و اوج تخيل همراه است كه در يكی از داستانهای دهده قورقود وقتی «قازليق قوجا» در پی استيلای قلعه خصم است با انسانی روبرو میشود كه شصت متر قامتاش است و يا در داستان «سالورقازان» قاراجا چوپان را داريم كه با نيروی خارقالعاده و پيكری كه در تنومندی تجسم هيولايی عظيم میباشد، درختی بلند و كهن را كه وی را به آن بسته بودند، از بيخ و بن به در میآورد و به درهم شكستن اردويی میشتابد كه گلهها و خزينهها را به يغما بردهاند. در رده اين انسانهای شگرف، تپهگوز را نيز داريم. در بررسی اسطورههای آذربايجان، سنگها نمادی از زندگی، اميد و انتظار شده و قدرتی فوق طبيعی میيابند به طوری كه «صبيرداشی» يا سنگ صبور اقبال بلند، شادمانی و كامرانی را با سعد و نجات میآميزد. اژدهای هفت سری نيز كه در اساطير دهده قورقود از آن سخن گفته میشود ضمن نشانه اهميت فوقالعاده عدد هفت در نظر اقوام آذربايجان، جنبهای ماوراءالطبيعی به جانوری میبخشد كه بار همه رذائل و معاصی را به دوش میكشد و مانند ديوان همواره انسانها، حيوانات، گياهان و محصولات را تهديد میكنند و پهلوانان افسانهای به جدال با آنها میپردازند تا تداعیگر اطلسی باشند كه نيرومندترين فرد تيتانها بود و مراقب آسمان میشد تا زمين آسيبی نبيند.
از نمادهای بس كهنسالی كه در اساطير آذربايجان نيز به كرات ديده میشود ذهنيت جادويی دايره است كه ضمن بيان يگانگی، وحدت و ايمنی وسيله دفاع از خود در برابر يورش و حمله نيروهای زيانكار میباشد كه از جمله در داستان «قازليق قوجا» از حماسهای ده ده قورقود، «يئینك» كه در زمان اسارت پدرش نوباوهای خردسال بود وقتی شانزده سالش میشود به قصد آزادی و رهايی پدر، عزم خاك دشمن میكند و وقتی با دليرانش به تسخير قلعه كمر میبندد به شكل دايره صف میكشند تا بدينوسيله پيش از شروع پيكار، از فضايی قدسی مدد جويند و برای حفاظت خويش، نمادی از صميميت و قدرت را با مفاهيمی انتزاعی بيان كرده باشند.
در فرهنگ شفاهی آذربايجان، رمز كليدی عدد چهل پيوندی نمادين ميان سپنجی بودن عمر است با تقديری كه اقبال و پريشانی را با ولادت و رشد و افول و مرگ رقم میزند. چنين نيز هست كه هر جا فتح و شكستی است و اموری كه در گريز از شر اهريمن، مهر ايزدی را میطلبد عدد چهل نمودی بارز میيابد. خصوصاً در داستان «ديرسه خان اوغلو بو غاج» از چهل قهرمانی سخن رانده میشود كه با تدابير همسر «ديرسه» و مادر «بوغاج» به رهايی بوغاج میشتابند. داستان چنين است كه ديرسه خان با نذر و نياز صاحب پسری میشود و اين پسر اسمی ندارد تا زمانی كه بايد هنری از خود نشان دهد. در سن بلوغ با كشتن گاوی نر، توسط ده ده قورقود «بوغاج» ناميده میشود و ياران پدر كه از رشادت بوغاج هراسان میشوند، با بهتان، پدر را عليه پسر میشورانند و در زمانی كه مرگ بوغاج نزديك میشود مادرش با چهل سركرده جنگاور، فرزندش را از دست خصم نجات میدهد.
همچنين در داستان «سالورقازان» و رشادتهايی كه قاراجا چوپان از خود نشان میدهد «بورلا خاتون» همسر سالورقازان را به اسيری میبرند و چون كافران میخواهند در مجلس عيش و طرب، بازنبارگی و مستی، بورلاخاتون را بیعصمت كنند او خود را بين چهل زيبارخ كمرباريك قائم میكند كه همگی لباسی يكدست دارند. وقتی كه خصم از تشخيص بورلاخاتون عاجز میماند تصميم به كشتن «اوروز» پسر بورلاخاتون میگيرند تا از گوشتش خوراكی درست كنند و هر كدام از زنها از خوردنش امتناع كرد، بدانند كه بورلاخاتون است و در اين اثنا با يورشی كه قازان خان آغاز میكند نيروهای شر مغلوب میشوند.
جهان شگرف اساطير با عبور از هزارههای بسيار در ذهن انسان چنان آثار عميقی باقی نهادهاند كه «يونگ» میگويد: «اساطير بيان و تظاهر مستقيم ناخودآگاه قومی هستند. آنها در ميان همه مردم و در همه اعصار متشابه میباشند». هر چند در ميان ملل مختلف، رنگارنگیها و تنوعهايی را نيز پذيرفته كه با نبوغ، باورها، انديشهها، شناختها و تجارب تاريخی آنها ارتباطی تنگاتنگ يافته است.
1384 – خوی
Allerinize saghlik bir chox zamanidi bele dushunjeli bir mektub okumamishdim