رساله یی در بدایعِ بورخسرضا براهنی
..
هرگز نمی دانیم شخصیت های رمان هایی که ما می نویسیم در زمـانی که آن ها در رمان های ما حضور ندارند کجا رفته اند . ما که اندیشنده ی آن ها هستیم ، وقتی که به آن ها نمی اندیشیم ازروی کاغذ غایب می شوند . احمد میرعلایی هم شخصیت رمان گسترده یی است که ما همه درآن شرکت کرده ایم . حالا او ازمیان ما رفته است ، اما آیا او از آن رمانی که همه یِ مارا تشکیل می دهد نیز رفته است ؟ به او که بیاندیشیم بر رویِ کاغذ ظاهر می شود . میرعلایی فقط ارجاع خارجی اش را از میان ما به وادی غیب برده است . ولی باور کنید اگر بفهمیم بورخس قصه های خود را چه گونه نوشته است ، همیشه می توانیم او را به حضور خود احضار کنیم . نویسنده گی یی ازاین دست ازهرگونه مراسم احضارروحی پیچیده تر و جذاب تر است .
به نظرمی رسد سراسر زنده گی بورخس صرف این شد که غایب ها رادر نظر آورد . درک این نکته که از نظر تعدادی از قصه نویس های ما متأسفانه دورمانده ، درقلم مترجمی که ما همه باید قدردان او باشیم ، برای ما به ارمغان آورده شده است . آقای میر علایی که درزمـان حیات پربارش ما ازاو حتا یک تجلیل کوچک نکردیم – چرا که ماهم به شیوه یِ خاص خودمان عشق به مرده گان را از قصه یِ درد دل ملا قربانعلی جمالزاده و بوف کور هدایت به ارث برده ایم وسوگند یاد کرده ایم که آدم های محبوب خود را پس از مرگ آن ها و تنها به صورت جنازه درآغوش بکشیم – آری آقای میر علایی کتاب نویسنده یی را دربرابر ما افتتاح کرد که خود کتاب های مرده گان ما را مدام ورق می زد وسرگذشت ها و سرنوشت های ما رابا سرگذشت ها و سرنوشت های دیگران ترکیب می کرد . عشقی که ما به قاره های گم شده یِ جهان انسانی به جغرافیای کژومژ و متلاطم آگاهی های هزاره ها به تواریخ مخفی وبه پرستشگاه های تودرتو و مرگ – آشنا داشته ایم وعشقی که سایر ملل شرق به این قبیل کاوش های درون ومعراج های بیرون داشته اند زبـان روایی و قصوی اش رادر کتابهای کسی می یابد که انگار غایب های جهان ما را به تر از حاضرهای جهان ما می شناخت .
درست است که ادبیات از زنده گی سخن می گوید اما به نظر می رسد وقتی که ادبیات قدم درقلمرو مرگ می گذارد و زوال ها را ترسیم می کند قلمرو وسیع تری از تخیل و حا فظه زمـان و مکان و فضا و زبـان را در بر می گیرد . حوزه های حقایق مخفی و مکتوم و نامکتوب ، اقالیم سپرده شده به نابودی و مرگ و فراموشی توسط پدیده یِ نوشتن به عرصه یِ متنِ جدید احضارمی شوند وعشق به مرگ درمتن ادبی از همین اضطراب های عمیق ناشی از پدیده یِ نوشتن سرچشمه می گیرد .
حقیقت ا ین ا ست که درپاره یی موارد پرداختن به مرگ در حوزه یِ زنده گی ما انگارتحصیل حاصل بوده است . در ما عشق به مرگ و مرده گان خانه کرده است . مرگ ما را سرپا نگاه می دارد وهنوز بهترین نویسنده گان ما از کاسه یِ سر مرده گان پیاله می گیرند . این حرف های بسیار ناچیز را که صرفن به فنون اصلی روایت و قصه یِ بورخسی و مسایل مشابه تخصیص خواهد داشت به روان نازنین مردی تقدیم می کنم که در سراسر عمرم جز چند ساعتی آن هم جست جست و قطعه قطعه درحضور او نبودم .
آدمی که نزدیک ترین دوست و برادر نویسنده است ، چرا که مترجم همزاد و خواهر یا برادر نویسنده است ، و چه بسا که نام روان شاد میرعلایی ازبسیاری از نویسنده گان معاصر طولانی تر دراذهان زبـان ها باقی خواهد ماند ، چرا که اگر نام او در ذهن معاصران در کنار بزرگی چون بورخس می ایستد و به عنوان همزاد فارسی زبـان او چرا درآینده در کنار او نایستد ؟
1 – بورخس و معرفت های جدید
نظریه پردازانی که حتا چند دهه پس از فرمالیست های روس آمدند بر چند نکته یِ اساسی تحقیقات فرمالیست ها تاکید ورزیدند . ژان فرانسوا لیوتار فیلسوف فرانسوی درمقاله یِ « کار رویا نمی اندیشد » که به بررسی تعبیر رؤیای « فروید » تخصیص داده تقسیم بندی های رومن یاکوبسون نظریه پرداز بزرگ زبـان و ادبیات را به این صورت تلخیص می کند :
سطوح روابط مبتنی برمحورجانشینی روابط مبتنی برمحورنحوی

درسطح زبـان ، ذهن درصورتی که بر محور جانشینی عمل کند به سوی شباهت گرایش پیدا می کند ؛ در صورتی که بر محور نحوی عمل کند به سوی قرابت حرکت می کند . به همان صورت درعملِ گفتار یا انتخاب پیش می آید یعنی یک کلمه به جای کلمه یِ مترادف می آید و یا یک کلمه با کلمه یِ دیگر ترکیب می شود . در زبـان ادبیات و انواع جادو کنایت یا استعاره را انتخاب می کند که در ذات آن از دو کلمه یکی حذف شده است و یا بر اساس مجاز و یا بیان مبتنی بر تقریب گویی که در آن کلمات به دنبال هم ردیف می شوند .
و به همین دلیل وقتی که به « جنس » ( ژانر ) اثر می رسیم در محور جانشینی شـعر را می یابیم و در محور نحوی ، نثر را . به دنبال همین تقسیم بندی از نظر مکتبی ، در محور جانشینی ، ورمانتیسیسم و سمبولیسم و تبعات آن ها می آید و در محور نحوی ریالیسم که اساسن منثور است .
2 . با وجود این یک نکته در این تلخیص بیش از هرچیز دیگر نیازمند توضیح وتأکید است . محور جانشینی مبتنی بر هم زمـانی و محور نحوی مبتنی بر عامل در زمـانی است . ولی این حرف و سخن ها یک ریشه یِ دیگر هم دارد و آن هم سایه گی فکریِ این اندیشه با تعریف فردینان دسوسور زبـان شناس بزرگ سویسی از لانگ و یا زبـان به عنوان عنصرِ هم زمـانی و پارول و یا گفتاربه عنوانِ عنصر در زمـانی است .
از مجموع این برخوردها در بررسی زبـان تاریخ ادبیات نشانه شناسی و تقریبن همه یِ معرفت های پس ازفرمالیسم روس و زبـان شناسی فردینان دسوسورد و ساختار اولی مبتنی بر هم زمـانی ودومی مبتنی بر در زمـانی اهمیت فوق العاده پیدا کردند وگرچه پس از پیدایش مکتب فراساختار شناسی و ساختارزدایی و پست مدرنیسم ، تاکیدات مدام ازاین محور برآن محور درنوسان بود ، ولی به طور کلی این دو شق بینش درمورد یک پدیده یعنی معرفت – از هرنوع وسنخ – مدام درهمه یِ مباحث هفتاد یا هشتاد سال گذشته به ویژه سی سال گذشته مطرح بوده اند .
ازهمان آغاز نیز چون این طور به نظر می آمد که عنصرِ هم زمـانی در زبـان دارد اهمیتی بیش از اندازه پیدا می کند و عنصرِ در زمـانی به پشت صحنه رانده می شود دو نماینده یِ بزرگِ صورت شناسی تینیانوف و یا کوبسون ضمن انگشت گذاشتن بر اهمیت فوق العاده یِ عنصرِ همزمـانی از توجه به عنصرِ در زمـانی غافل نماندند و در اعلامیه یِ مشترک خود درنیمه یِ اول قرن بیست ام تأکید کردند که باید به هم زمـانی دینامیک معتقد بود یعنی آن هم زمـانی که عنصرِ در زمـانی راهم درخود ادغام کرده باشد .
به دنبال این تصور در طول قریب به پنجاه سال این تفکر در همه یِ معرفت هایِ مبتنی بر نشانه شناسی قوت گرفت که بخش های مختلف زبـان زبـان شناختی ، ادبیات شناختی ، و فلسفه شناختی را نمی توان به صورت پویای مطلق و یا ایستای مطلق تجزیه کرد ، در هر پویایی عنصرِ هم زمـانی و ایستایی و در هر ایستایی عنصرِ پویا و در زمـانی غوطه ور است ، به دلیل این که هر ساختارو سیستم و دستگاهی هم در قالب در زمـانی اش وهم درقا لب زمـانی اش دو ساختاره ، دو سیستمی و دو دستگاهی است ویا به قول « باختین » ، جهان درهر نسبت اش با وجود ، دو گویه ، دو گفتاره و چند گفتاره است .
انسان در ادبیات نمی تواند تک گفتاره باقی بماند . در کنار و به دنبال این نظریه ها و داده ها بود که ایتاماراون – زهر نظریه پرداز تئوری چند سیستمی با بررسی دقیق 2 دستگاه هم زمـانی و در زمـانی در مقولات فرهنگی و ادبی و زبـان شناختی به این نتیجه رسید که :
« اولن یک دستگاه ( سیستم ) ازیک سو مشتمل است هم بر دستگاه هم زمـانی و هم بر دستگاه در زمـانی و از سوی دیگر هر یک از آن دستگاه ها جداگانه و فرادا به روشنی دستگاه هستند ؛ و ثانین چون لازم نیست اندیشه یِ ساختار یافته گی و دستگاه یافته گی با هم جنس بودن یکسان شناخته شود ، یک دستگاه نشانه شناختی به ناچار ساختاری باز مبتنی بر دیگر – جنسی است و ازاین رو به ندرت تک دستگاهی است بل که الزامن یک چند دستگاهی [POLYSYSTEM ] ۳را تشکیل می دهد .
حال سعی کنیم این مباحث را به زمینه های بورخسی مربوط کنیم . تردید دارم که بورخس یادداشت یاکوبسون – تینیانوف را که در سال 1928 نخست به روسی چاپ شده و سال ها بعد به زبـان های دیگر ترجمه شده ، دیده باشد . قصه یِ الفِ بورخس که یکی از ارکان قصه نویسی جهان امروز به شمارمی آید در سال 1945 نوشته شده و سال ها بعد به زبـان های دیگر ترجمه شده است . اندیشه یِ چند دستگاهی نیز مربوط به دو دهه یِ اخیر است و مقاله یِ ایتاماراون – زهر در سال 1979 چاپ شده است یعنی سی و چهار سال پس از نگارش الف بورخس . به طور کلی پدیده های مربوط به فرمالیسم روس و ساختار گرایی پراگ از دهه یِ شصت قرن بیستم به تدریج به جهان غرب معرفی شده است . این معرفی در ابتدا جسته و گریخته بود ولی بعد ها فلسفه زبـان شناسی و ادبیات شناسی غرب از یک سو در برابر تفکر اروپای شرقی وصورت شناسی سی سال اول قرن درروسیه و شوروی سر تسلیم فرود آورده و از سوی دیگر درپایان همان دهه یِ شصت ودر سراسر دهه یِ هفتاد میلادی وبه طور کلی در بیست و پنج سال گذشته دیگر فاصله یِ شرق و غرب اروپایی در مقولات فوق از میان برخاسته و درپدیده های نوظهور مدرنیسم همه یِ این معرفت ها به صورت استحاله یافته و ادغام شده در یک دیگر بروز کرده اند .
زمـان ها و اعصار و کشورها و قاره های مختلف گیتی زبـان های ادبی و پیشنهاد های زیبا شناختی متنوع کنارهم قد برافراشته و به کرات بریک دیگر تأثیر گذاشته و از یک دیگر تأثیر پذیرفته اند . آن چه از شوروی آمده آن چه از پراگ پیش – کمونیستی به جهان معرفی شده آن چه از تحقیقات سرخ پوستی کلود لوی اشتروس ساختار شناس بزرگ فرانسه حاصل شده آن چه از توهم زدایی آدورنو و هورکهایم و مکتب فرانکفورت و تبیین و انتقاد عصر روشنگری به جهان فلسفه ، ادبیات و زیبایی شناسی ارایه شده آن چه از تفکر نیچه و هایدگر در خصوص نه تاریخ بل که ضدیت با تاریخ و هستی شناسی حضور به دست آمده و آن چه از بورخس و پیروان درخشان او در آمریکای لاتین و بعد در آمریکای شمالی به جهان روایت و شـعر عرضه شده – وهمگی دست در دست هم درون هم در تضاد و تعارض وتخالف ولی ادغام شده در لایه های یکدیگر بخش هایی از صورت و سیاهه یِ اصلی معرفت هایی را تشکیل می دهند که تفکر امروز اگر در این طیف های گوناگون دقت و مو شکافی نکند دیگر نمی تواند عنوان تفکر را به خود اختصاص دهد .
جنس زدایی ( دژانره کردن ) جنس ها ( ژانرها ) با کوبیدن تک گفتاره و نحوهای ظالمانه صورت گرفته است . مراحل تطور تاریخی در مقاطع و در کشورهای مختلف درهم ادغام شده اند . وهمین در مورد نهضت ها و معرفت های فرهنگی نیز صورت گرفته است . مدرنیسم ، شاخصه یِ اصلی فرهنگ اروپایی وآمریکایی ، بخش های مختلف جهان را چنان ا ز خود اشباع کرد که برخی از نویسنده گان و هنرمندان ، بی آن که عملنً به اروپا و آمریکا تعلق داشته باشند ، تجربه یِ مدرنیسم را از طریق آن هایی که به طور دست اول آن را تجربه کرده بودند ، آزمودند و به آن سو پریدند طوری که برای بعضی ها مدرنیسم خاطره و حافظه شد بی آن که با تجربه یِ عینی و محیط اجتماعی آزموده شده باشد ( بولگاکف نمونه یِ عالی آن در دهه یِ اول ودوم بعد از انقلاب بلشویک در شوروی ؛ بورخس نمونه یِ عالی دیگر آن در اواسط قرن و مارکز ، نمونه یِ درخشان دیگر آن در بعد از دهه یِ هفتاد قرن حاضر میلادی در آمریکای لاتین و نیز خوان رولفو و فوینتس ) .
سرانجام همه یِ این ها از دنیایی سر در آوردند در آن سوی مدرنیسم مبتنی بر داده های عصر روشنگری و متافیزیک مبتنی برحاکمیت گستاخانه و بی بروبرگرد فاعل اندیشه بر مفعول اندیشه در آن سوی فراروایت های بزرگ – ازدکارت تا پراگماتیسم آمریکایی و تا حاکمیت های تک حزبی استالینی و ادبیات تک خطی تک راویه و در واقع حزبی ؛ تفکرو ادبیاتی به وجودآمد در برابر روایت بزرگ سیطره یِ تکنولوژی بر جهان – ادبیاتی مخالف رسانه سالاری سرمایه که همه چیز رایک شکل و یک صدا ویک زبـانه و بی معارض وبی گفت و گو وتک گفتاره می خواست ؛
ادبیات روایات به ظاهر کوچک و کوتاه ولی عمیقن اعترافی و درونی و حسی ؛ ادبیات زنان که تکنولوژی و رسانه سالاری یا حذف اش می کرد ویا آن را به صورت شیء شده وبزک و زینت المجالس می خواست ادبیات سرپیچی ازسخافت سپردن جهان به یک اندیشه یک شیوه و یک نحوه یِ نگارش ادبیات مخفی گاه های زمـان و زبـان و جهان ادبیات معارض نظام های تک گو ازهر نوع با ادبیاتی به دنبال کثرت صداها کثرت نحوها کثرت تخیل ها و به رسمیت شناسی تخیل فردی رؤیا شـعر وموسیقی به عنوان دستگاه های رهایی بشر از سیطره یِ قدرت های هم آهنگ کننده و استحاله دهنده و ادغام کننده .
ادبیاتی که حقیقت را یک سان به یک صورت نمی خواست ادبیاتی که قاره ها و ادبیات ها و زبـان های کهن را می کاوید ومدام به دنبال پرده برداری از جهان های پشت پرده و پنهانی بود که سیستم های استحاله گر مانع آگاهی انسان ازآن ها شده بودند و بورخس نویسنده یِ این قلمرو مخفی مانده یِ زمـان زبـان ادبیات و تخیل انسانی است . به دنبال تصور کردن عالمی است تصور ناپذیر :
« اکنون به کنه ناگفتنی داستان ام می رسم . و در این جا ناکامی ام درمقام نویسنده آغاز می شود . تمام السنه دسته یی از نشانه ها هستند که استعمال آن ها توسط کسانی که آن زبـان ها را صحبت می کنند مسبوق به گذشته یی مشترک است و آن وقت چگونه می توانم « الف » لایتناهی راکه ذهن دست و پا زن من به زحمت می تواند دربرگیرد به زبـان کلمات برگردانم ؟ . . . کاری که من می خواهم بکنم ناممکن است زیرا هم فهرستی از سلسله یِ بی پایانی از چیزها محکوم به نابسنده گی است .
درآن لحظه یِ واحد بیکران ، میلیون ها نمایش دیدم ، هم دلپذیر و هم سهمناک ؛ هیچ یک از آن ها مرا بیش ازاین حقیقت به شگفتی نیانداخت که همه یِ آن ها درنقطه یِ واحدی از فضا قرار داشتند ، بدون تداخل یا تقابل . تمامی آن چه چشم من می دید متقارن بود اما آن چه که خواهم توانست متوالی خواهد بود زیرا که زبـان متوالی است . با این همه سعی می کنم تا آن جا که بتوانم همه چیز را به یاد بیاورم .
درقسمت عقب پله طرف دست راست کره ی کوچک قوس وقزحی دیدم که درخشش آن تقریبن تحمل ناپذیر بود . ابتدا گمان کردم که درحال چرخیدن است اندکی بعد متوجه شدم که این تصور را دنیای گیج کننده ای که درون آن بود ایجاد می کرد . قطر « الف » شاید به سه سانتیمترنمی خورد اما تمامی فضا درآن بود واقعی و کوچک نشده . هرچیز ( صفحه یک آیینه برای مثال ) چیزهایی بیشمار ، بود چرا که من آن را به وضوح از تمام زوایای جهان می دیدم دریای آکنده را دیدم ، فلق و شفق را دیدم ، جمعیت کثیرآمریکا را دیدم ، تارعنکبوتی نقره فام را درمرکز هرمی سیاه دیدم ، هزارتوی ترک خورده ای را دیدم ( که لندن بود ) ، چشمانی بیشمار را از نزدیک دیدم که درمن به خویش خیره شده بودند ؛ چنان که درآیینه ای همه آیینه های روی زمین را دیدم و هیچ یک تصویر مرا ننمود درحیاطی عقبی در خیابان « سولر » همان کاشی هایی را دیدم که سی سال پیش در مدخل خانه ای در « فران نبتوس » دیده بودم ، خوشه های انگور را دیدم ، برف را ، توتون را ، رگه های فلز را ، بخار را ، صحراهای محدب حاره ای را دیدم و هر دانه ای از شن های آن صحراها را ، زنی را درا یندنس دیدم که هیچ گاه فراموش نمی کنم ، موهای ژولیده ی او را دیدم ، قامت بلنداش را ، سرطانی راکه در سینه اش خانه کرده بود دیدم ؛ . . . ( درکودکی تعجب می کردم که حروف یک کتاب بسته برسرهم نمی ریزند و شبانه گم نمی شوند ) . . . بستر خالی خودم را دیدم ؛ درگنجه ای در « ا لکمار » ، کره ای خاکی دیدم که میان دو آینه قرار داشت وتصاویر آن به بی نهایت می رسید ، اسب هایی را با یال مواج دریکی از سواحل بحر خزرهنگام طلوع آفتاب دیدم ، ساختمان استخوانی ظریف یک دست را دیدم ، بازمـاندگان جنگی را دیدم که برای آشنایان کارت پستال می فرستادند ، در ویترینی در « میرزاپور » یک دسته ورق بازی اسپانیایی دیدم ، سایه مورب سرخس ها را برکف گلخانه ای دیدم ، ببرها را دیدم ، سیخونک ها را گاوهای وحشی را ، موج ها را ، و لشکرها را ، تمام مورچگان زمین را دیدم ، اسطرلابی ایرانی را دیدم ، درکشوی میز تحریری نامه ا ی باور نکردنی وقیح ومفصلی را دیدم ( وخط نامه ها لرزه به پشتم انداخت ) که بیاتریس به « کارلوس آرگنتینو » نوشته بود ، بنای یادبودی را در گورستان « چاکاریتا » دیدم که می پرستیدم ، خاک پوسیده واستخوانی را دیدم که زمـانی « بیاتریس ویتربو » یِ طناز بود ، گردش خون تیره ی خودم را دیدم ، مجامعت عشق را و مفارقت مرگ را ؛ « الف » را از هر نقطه و زاویه ای دیدم ، و در « الف » زمین را دیدم و درزمین « الف » را ، صورت خودم را دیدم و امعاء واحشاء خودم را ، صورت تو را دیدم و احساس گیجی کردم و گریستم زیرا چشمان من آن شیی مرموز و فرضی را دیده بودند که نام اش به گوش همه ی مردمان آشناست ؛ اما هیچ یک برآن نظر نیفکنده اند – عالم تصور ناپذیر را. »4 چیزی که بورخس می یبیند متقارن است و او بحر متقارنی ازآن دیده ها تحویل می دهد . بی شباهت به آن حرف فروید – لویوتار نیست که « کار – رویا نمی اندیشد » . ولی موقع نوشتن باید متوالی بنویسد : « زیرا که زبـان متوالی است . » پس یک سیستم برای این که حضور داشته باشد از دریایی از سیستم ها ی ساخته شده و ثانین برای آن که در زبـان وجود داشته باشد باید آن سیستم ها و سیستم های اش به بستر دستگاه و سیستم دیگری سپرده شود که ضمن حفظ حالتی متوالی خودبریزد و ارایه دهد.
به این ترتیب دستگاه ها درون هم فرو می روند : « در الف زمین را دیدم و درزمین « الف » را » . ولی مجموع این داده ها درواقع به آن صورت که دیده می شوند بیان می شوند درعالم واقع وجود ندارد همگی دریک جا « آن شیء مرموز و فرضی را » به معرض تماشا می گذارند که کسی به آن ها نظر نیافکنده است . ارجاع خارجی ندارد و در جمع بندی خود « عالم تصورناپذیر »ی را به وجود می آورند که تنها دریک جا ، در الف ، درآن چیزی که ادبیات است به وجود می آیند . یک جنس ازمرکز خود به سوی لبه های خود حرکت می کند ولبه های بی شماردرگفت و گوی پیچا پیچ ومحرمانه و خلوت خود شرکت می کنند وبعد لبه های بازمـانده در صورت حرکت به سوی مراکزی می روند که آن مراکز نهایتن به سوی لبه ها حواشی و لب های دیگر حرکت خواهند کرد تا آن نجوای محرمانه جاهای مخفی جهان ادامه یابد . پس یک جنس زبـانی مجبور است از مدار خود خارج شود و به سوی مدار دیگر حرکت کند با لب های باز و بی شمار با غلاف های فراوان .چیزی که ژاک دریدا در « قانون جنس ( ژانر ) » آن را به صورت زیر ترسیم کرده است وگرچه ترسیم او برای قصه یی از موریس بلانشو است ولی درمورد قصه یِ « الف » بورخس و بسیاری از قصه های دیگر اونیز صادق بل صادق تر است . دریدا در قانون جنس 5 این حالت را غلاف شده گی ویا توی خود برگشتگی متقاطع و مضاعف لبه ها 6 خوانده است .
چیزی ازآن یکی در چیزی ازاین یکی به صورتی شرکت داردکه جدا کردن آن ها از یک دیگر و از لبه های دیگری که مدام به صورت شکل فوق در جهت شرکت در حواشی دیگر و در غلاف شده گی های دیگر حرکت می کنند ، ناممکن خواهدبود . واین همان عالم تصور ناپذیر جهان بورخس است . ودر واقع بورخس در سال 1945 قصه یِ قانون جنس ی را نوشته که درسال 1979 ژاک دریدا مقاله ی آن قانون جنس 7 را نوشته است و یا سخن رانی آن را ایرادکرده است .
________
>
مراجع :
۱-
Jean – Francois Lyotrd Thel yotard Reader Edited BYAMDREW BENJAMIN. ( BASIL BLACKWELL OXFORD ENGLAND 1989 P. 32
2 – نگاه کنیدبه : رضا براهنی ، کیمیا و خاک ( موخره ای بر فلسفه ی ادبیات ) ، ( نشر مرغ آمین ، تهران ، 64 ) صص 144-123
3-
Itamar Enen – Zohar “Polysystem Theory” IN Poeties Today Volume I Number 1-2 Autumn1979
4 – خورخه لوییس بورخس ، باغ گذرگاههای هزارپیچ ، ترجمه ء احمد میرعلایی ( نشر رضا ، تهران 1369 ) صص169-166
5-
Jacques Derrida Acts Of Literature ( Routledgs London ( 1992P.238
6-
The DEBLE CHIASMATIC INVAGINATION OF EDGES
7-
The Law Of Genre
« ژانر » را به « جنس » ترجمه کردم نه « نوع » دلیل اش حضور کلمه یِ ژن در ژانر است که ریشه اش از زن= جن درفارسی گرفته شده است و « جنس » عربی نیز درمعنا شاید به همان « ژن » = زن زبـان های هند و اروپایی نزدیک باشد . ولی دریدار در بررسی خود ( از قانون « ژانر » روی خاصیت زنانه گی « جنس » ادبی هم تکیه دارد و زنانه گی دراین جا به معنای فقط جنس زن بل که درمعنای خصیصه تولید کنندگی و زایشی است. « ژانر » را به گونه یِ هم می توان ترجمه کرد . کلمه یِ « دژانر » هم به ذهن خودم رسیده و درجایی ندیده ام درمعنای جنس زدایی و یا گونه زدایی با « دژنره » که آن هم از ژن – زن گرفته شده اشتباه نشود .
«يكشنبه، 10 دى، 1385 »
مرجع : آدینه – شماره ی 111 – مرداد 1375