در فراخناي چكش و سندان
خوانش و تحليل شعر «منيم آرزيم» (آرزوي من)
جعفر بزرگ امین.
سليمان جودي، متخلص به «ثالث» را همه با شعر «منيم آرزيم» (آرزوي من) ميشناسيم. شعري كه پس از سپري شدن سالها از سُرايش آن، هنوز در ذهن و دل و حافظه هر آذربايجاني دوستدار شعر ساده، صميمي اما عميق، خوش نشسته است. من شعر «منيم آرزيم» را شعر «بيدروغ و بينقاب»
[1] مينامم. چرا كه عاري از ادا و اطوارهاي روشنفكر مآبانه و خلقي بازيهاي كشكي و دروغين است. «ثالث» سادهنويس و سادهسُراست؛ اما سادهانديش و سادهنگر نيست. از طرفي سادگي او غريزي و ابتدايي نيست بلكه آگاهانه، ژرف و عميق است. «ثالث» در اين شعر نشان داده است عليرغم برخورداري از ساختار ذهن و زباني فولكوريك و معتاد به وزن هجايي و فضاي شعر آشيقي (عاشق ساززنِ دورهگرد)، توانايي آن را دارد كه در همين چهارچوب و قالب مفاهيم و مضامين نو، عميق و مركب و تعابير و تصاوير بكر را جايگزين كرده و در اين زمينه به نوآوريهايي دست بزند. شعر منيم آرزيم برخوردار از زبان مجازي است. و اين تصاوير و استعارهها در عين ايهام گونهگيشان شفاف و زلالند و از ديدگاه هرمنوتيك تأويلپذيرند و داراي افق معنايي و به يك معنا و تأويل محدود نميشوند. واقعيت اين است كه اين گونه شعرها (آشيقي كلاسيك آذربايجان) بايستي در چهارچوب زيبايي شناختي شعر كلاسيك آشيقي (وزن هجايي، قافيهپردازي، تساوي مصراعها، نوع نگاه شاعرانه و...) مورد ارزيابي و نقد و تحليل قرار گيرند. شعر منيم آرزيم (آرزوي من) همان گونه كه از نامش پيداست، شعر آرزوهاست. آرزوهاي به دل مانده، زنگ زده و تحقق نيافته انسان امروزي است. (وراي نژاد و رنگ و زبان). آرزوهايي كه تا جامه عمل پوشيد نشان، بشريت بايد هفتخوان خون و شكنجه را پشت سر بگذارد.
«ثالث» از طرفي شاعر آرمانگر است و هرچند بر اين باور است كه اين آرزوها و آرمانها به اين زوديها دست يافتني نيستند اما او به حقانيت و تحققشان باور عميق دارد. او آرمانهايش را در قالب آرزوهايش واگويي ميكند و هنوز به آرمانگرايي انساني خود پايبند است چرا كه تا تحقق اين آرزوها هنوز راه درازي در پيش است.
مضامين و مفاهيم انساني در قالب تصويرها و استعارههاي بكر در بند بند منظومه آرزوي من موج ميزند شعر «منيم آرزيم» در قالب قوشما (يكي از رايجترين، زيباترين و خوشآهنگترين قالبهاي شعر آشيقي آذربايجان) سروده شده است. قالبي معمولاً مشتمل بر 6 ـ 4 بند و هر بند با چهار مصراع 11 هجايي. در قوشما سه مصراع هر بند، جدا از ديگر بندها با هم همقافيه بوده اما مصراع چهارم بندها با هم همقافيه ميشوند. اما در اين نوع قوشما، مصراع چهارم در همه بندها تكرار شده است كه بدان ناغارات گفته ميشود. در اين قوشما تعداد بندها از به اصطلاح حد استاندارد فراتر رفته است. شايد علتش فزوني درد و يك جا بيان كردن اين دردها بوده كه چهارچوب فراختري را ميطلبيده است. انگار شاعر مجال حيات خويش را تنگ ديده و فرصت را غنيمت شمرده و خواسته است همه حرفهايش را يك جا زده باشد و يك تنه زبان گوياي درد و معضلات و خواستههاي بشريت باشد (نگاه كلي و غيرفردي به هستي و مظاهر آن از ويژگيهاي زيبايي شناختي شعر كلاسيك است، برعكس شعر معاصر و مدرن كه در آن نگاه شاعر جزيينگر، فردي و تجربه شاعرانه آنات شاعر است). اما آنچه اين قوشما را از ديگر قوشماهاي آشيقي متمايز و ممتاز ميسازد و تصاوير و بيان و تركيبهاي آن را به شعر معاصر نزديك ميكند از طرفي مضامين اجتماعي نو است و از طرف ديگر شاعر ميخواهد در تك تك پديدهها و اشياي هستي حلول كند، به هيئت آنها درآيد و منشاء تغييرات مثبت و بنيادي در بينش اجتماعي و سياسي انسانها گردد. و اين حلول در اشيا و پديدهها را با فعل ريتميك «اولام» يعني «باشم» در آغاز مصراعها تحقق ميبخشد كه تجربه جديدي است در بيان و لحن شعر آشيقي: پالاز اولام (زيراندازي باشم)، باهار اولام (بهار باشم) مژده اولام (بشارتي باشم)، قصاص اولام (قصاص باشم) و تكرار اين «اولام»ها ريتم و موسيقي به مصراعها ميبخشد كه پژواك معنايي شعر را در گوش جان مخاطب چندين برابر ميكند. دو بند از شعر را از نظر بگذرانيم:
پالاز اولام يوخسول ائـوه سالينام (زيراندازي باشم و در كاشانه نداري فرش شوم)
قصاص اولام ظالـملـردن آلينــام! (قصاص بـاشم و از ستمگـران ستانــده شـوم)
بير ساز اولام مجلسلـرده چالينام (ســازي بـاشم و در مجالس نــواخته شــوم)
اوندا شيرين اولار بو حيات منه
(آنگاه زندگي برايم شيرين ميشود)
مـژده اولام ايستهكليسي ايتـهنــه (مژدهاي بــــاشم از بـــــراي عزيـــز گـم كردهاي)
چشمه اولام سوسوز يئرده بيـتهنـه (چشمهاي باشم از براي رُستني گرفتار در خشكسالي)
چيــراق اولام ايشيق سالام وطنـه ( چراغـــي باشم و بــــر وطنم پرتــــوافشانـي كنم)
اوندا شيرين اولار بو حيات منه!
(آنگاه زندگي برايم شيرين ميشود)
اين يكي شوندگي شاعر با اشياي پيرامونش و جان بخشيدن و تشخّص دادن به آنها از ويژگيها و مؤلفههاي شعر نو است و تجربه
تازهاي است كه «ثالث» در قوشما كه از قالبهاي كلاسيكي شعر آذربايجان است، انجام داده است. اين يكي شوندگي شاعر با پديدهها و اشيا از طرفي آغاز حركت شاعر است از براي تغيير در ذهنيات خواننده و يا شنونده، در قالب تصاوير و استعارههايي كه در نخستين لحظه ديدن و شنيدن، لذت حسي و هنري به خواننده دست ميدهد. شاعر با به كارگيري فعل «اولام» يا باشم به جاي اولسايديم (بودم) آرزوي شدن را با آگاهيدهي ميكند و نه اي كاش ميشدم را ـ كه دست روي دست گذاشتن است. و شاعر در مرز بودگي متوقف نميماند.
بير اوْد اولام جهالتي يانديرام ( آتشي باشم و جهالت و ناداني را بسوزانم)
و حيات سياسي و اجتماعي شاعر در كنار مبارزه قلمي او نشان داده است كه او مرد عمل بوده و روشنفكر شعارده و هوچيگري نيست. شاعر در فراخناي آرزوهايش جبههاي به وسعت زندگي و هستي در برابر ظالمان تاريخ، شبپرستان، هواداران آپارتايد، جهالت، خودفروشان و حتي ميلتياريستهاي جهاني ميگسترد و انديشه و مسلك انساني خود را مشعل فروزان راه مبارزهاش قرار ميدهد. نوع و لحن و بيان اين آرزوها شايد در نگاه اول شعارگونه به نظر برسد اما نگاه متفاوت و بيان تصويري و استعاري او چنين پنداري را باطل ميكند. در شعر «منيم آرزيم» (آرزوي من)، تصاوير رنگارنگي از وجوه گوناگون منشور زندگي جلوهگر شدهاند كه در روند حركتشان از بند آغازين تا بند پاياني تكرار نميشوند و يا همديگر را تكرار نميكنند و شعر اگر زندگي است و تجلي بازآفريني شده وجوه گوناگون آن، اين شعر نيز چنين است. بسيار پيامها در بند بند اين شعر نهفته است كه در زندگي واقعي از بسياري تكرار و بداهت موضوع به فراموشي سپرده شدهاند. و بازگويي و بيان شاعرانه آنها هشداردهنده و بيدارگر است. اكنون آناليز و تجزيه و تحليل يكي از بندها:
مـژده اولام ايستهكليسي ايتـهنــه (مژدهاي بـــاشم از بـــــراي عزيـــــز گم كـردهاي)
چشمه اولام سوسوز يئرده بيـتهنـه (چشمهاي باشم از براي رُستني گرفتار در خشكسالي)
چيــراق اولام ايشيق سالام وطنـه (چراغـــي باشم و بــــر وطنم پرتــــوافشانـي كنم)
اوندا شيرين اولار بو حيات منه (آنگاه زندگي برايم شيرين ميشود)
چه زيبا، عاطفي و شورانگيز. شاعر ميخواهد قاصدي، قاصد كه نه خود مژده و بشارت باشد از براي شادماني عزيز گم كردهاي كه چشم در راه است و منتظر. شايد ميخواهد مژده و خبري باشد براي خان چوپان از طرف ساراي گم شدهاش. چه ميدانم شايد ميخواهد مژدهاي باشد كه كوبهيه دري را به صدا درآورد و براي مادري، پدري، خواهري و يا زني، از فرزند، برادر و يا شوهر گم شده در تبعيد، زندان و يا جبهه خبر خوشي باشد. در مصراع دوم شاعر ميخواهد در جهان فرو نشسته در خشكسالي، چشمه جوشاني باشد از براي سيراب كردن گلهاي پژمرده اميد و آزادي و سعادت و عدالت و... و در مصراع سوم با بياني غيرمستقيم و كاملاً ايهام گونه اشاره به عصر شب دارد (سراسر جهان) او ميخواهد به هيئت چراغي درآيد (نماد روشنايي و آزادي) و بر فراز وطن (جهان) فرو غلتيده در باتلاق تاريكيِ حاكميت زر و زور و تزوير، بدرخشد و بر قلب تاريكي استبداد فروتابد و آن را فروپاشاند. و در تكميل معني و مفهوم مصراع فوق يعني عصر شب و اختناق، مصراع زير را در بند ديگري ميآورد:
كليد اولام قيفيللانميش ديللره (كليدي باشم از براي گشودن لبهاي قفل شده)
لبهاي قفل شده استعاره و كنايهاي از خفقان، فقدان آزادي بيان و انديشه در عصر شب است كه شاعر آن را نيز برنميتابد و ميخواهد كليدي باشد از براي گشودن قفل همواره تاريخ كه بر لب و دهان بشريت زده شده است. اما در مصراع نهم به نگاه متفاوتي از «مرگ» ميرسيم:
اؤلوم اولام اؤز يوردونو ساتانا (مرگي باشم از براي وطنفروشان)
تاكنون تعابيري چون مرگ را سرودي كردن، شاهد مرگ را در آغوش گرفتن و... به كار برده شده بود. اما اين كه شاعر به هيئت مرگ درآيد و خود مرگ شود (در حالي كه با تمام وجود و هستي خود به زندگي عشق ميورزد) و در شولاي مرگ گلوي وطنفروشان و خائنين به مردمش را بفشارد. و اين مرگ شدن تعبير بكري است كه از طرفي نفرت شاعر را از خائنين نشان ميدهد. و بسيارند از اين نوع تعابير شاعرانهي بكر چون اين مصرع:
گونش اولام هرنه بوز وار اريدم (خورشيدي باشم از براي آب كردن تمامت يخها)
اينجا اگر آفتاب را نماد گرماي حقيقت و آگاهي بدانيم، شاعر ميخواهد آفتابي گردد و پرتوهاي گرمابخش حقيقت و آگاهي را بر يخهاي انجماد فكري و تحجر بتاباند، آن را آب كند. و اين آب شدن همانا آغاز فرآيند بيداري ذهن و انديشيدن ميباشد. البته آب شدن ظاهري يخهاي طبيعت در اثر تابش آفتاب، زايش بهار و زوال زمستان را هم تداعي ميكند كه لايه رويي معناست. اين سطر از منظر هر منوتيك مدرن تأويلهاي عميق و چندلايهاي را هم شامل ميشود كه بسته به تأويلهاي خوانندگان متنوع خواهد بود. و يا در مصراع:
داراغ اولام باجيلارين تئلينه (شانهاي باشم از براي گيسوان خواهران)
خواهراني كه در سوگ برادران از دست رفتهشان، گيسها كنده و پريشان كردهاند و خاطري پريشان دارند و اينجا شانه به يك تأويل ميتواند نمادي باشد از وسيلهاي تسليبخش از براي خاطر پريشان خواهران. اما تكرار مصراع پاياني بندها يعني:
اوندا شيرين اولار بو حيات منه (آنگاه زندگي براي من شيرين ميشود)
جاي تعمق و تأمل دارد و پيام ظريفي در آن نهفته است و آن اين كه شاعر به طور غيرمستقيم بيان ميكند حيات هنوز براي او شيرين و گوارا نيست. اما اين را مستقيم نميگويد و شعار نميدهد و ننهمن غريبم بازي درنميآورد. شاعر اينجا به خوشبختي فردي نميانديشد و خوشبختي خود را به خوشبختي جمعي همه انسانها گره ميزند و آن را در گرو خوشبختي جمعي ميداند و با تكرار اين مصراع در پايان هر بند زنگ هشدار را در گوش كر و ناشنواي فلك در زمانه خود به صدا درميآورد كه:
شيريني حيات زماني است كه همه از شيريني و نعمتهاي مادي و معنوي زندگي سهمي برده باشند و اينجا من به ياد شعر «آي آدمها»ي نيما ميافتم. اما ايرادها و ضعفهاي فني- تكنيكي بر اين شعر وارد است. چه به لحاظ قافيهپردازي و چه به لحاظ به هم خوردگيهاي وزني و ـ اما با قرار دادن محاسن و بدايع آن در يك كفه ترازو و ضعفهايش در كفه ديگر، قدر مسلم كفه اول سنگين مينمايد و بر ضعفهايش ميچربد. شاعر در زمينه قالب قوشما تغيير و نوآوري انجام نداده است و نوآوريهايش بيشتر در نگاه متفاوت شاعر به هستي، حلول او در اشيا و پديدهها، تعابير جديد، تصاوير درون زباني و نيز گنجاندن مضامين نو و اجتماعي در قالب كلاسيك ميباشد و همه اينها بسيار مهم و پرارزش هستند. بدعت ديگر شاعر در اين قوشما برّي بودن آن از عوامزدگي (سادهنگري و سادهانديشي عوامانگي) است و نيز سادگي ژرف و صميمي و نيز حفظ رنگ و بو و حال و هواي شعر فولكلوريك آشيقي است. قوشماي «منيم آرزيم»، ثالث از تكرار و كهنگي كه اكراهآور است، به دور است. بالاخره، ثالث پيامآور شادي و شادمانگي براي بشريت غرق در هالهاي از اندوه و اضطراب و افسردگي ناشي از ماشينيزم خردكننده و ستم جهانخواران ميباشد:
بير ساز اولام مجلسلرده چالينام (سازی باشم و در مجالس نواخته شوم)
.
_________
.
1- عنوان كتابي در شعر و شاعري اثر مرحوم دكتر زرينكوب.