
نظريهي توطئه و دشمنشناسي (3)
از الجزایرِ فرانسه تا شورویِ استالین
نوشتهی: ایواز طاها
بیرینجی بؤلوم - ایکینجی بؤلومو اوخویون
>
فرانسویها و انقلاب الجزاير
فرانسويها در انقلاب الجزاير به خشونت عريان و بيكرانهاي دست زدند. از سال 1830 ميلادي كه الجزاير به تملك كامل فرانسه درآمد، نياز چنداني به خشونت با ابعاد وسيع نبود. ولي از سال 1954 كه عصيان عمومي عليه استعمار فرانسه آغاز شد، خشنترين واكنش فرانسويان درسراسر افريقا به نمايش درآمد. حتي وقتي در سال 1956 گيمولهی سوسياليست نخست وزير فرانسه شد، شدت عمل، تنفر، قتل و شكنجه به بوتهی سختترين آزمايشها گذاشته شد و از هر ده تن الجزايري، يكي در اين جنگ كشته شد. يكي از مهمترين عواملي كه اين درّندهخويي را توجيه ميكرد، توطئهی مفروض امپرياليسم جديدي بود كه ميخواست الجزاير را از چنگ فرانسه به درآوَرَد و خود صاحب آن شود: امپرياليسم شوروي. «بسياري از(فرانسويان) معتقد بودند كه در جنگي مقدس درگيرند واين جنگ قدمي ديگر است در راه مبارزه با توطئهی شريرانه و جهاني و مادي كه ميخواهد تمدن غرب را نابود كند.» (24)
البته در فرانسه آميزهاي از جنبههاي توهمي و ابزاري نظريهی توطئه حاكم بود و همينكه انديشمندي چون آلبركامو نيز كشتار و خشونت در الجزاير را به بهانهی خطر شوروي توجيه ميكرد، گوياي آن است كه تا چه اندازه عمليات ضد توطئه تقدس داشته است. (25) زيرا بعيد مينمايد كه وي منويات قلبي خود را به خاطر موقعيت اجتماعي، منافع سياسي و يا عقرق نژادي پنهان كرده و يا بر خلاف نداي وجدان خود سخن گفته باشد. با اين همه، نظاميان و به ويژه صاحبان صنايع فرانسوي كه بيش از دولت بر اقتصاد الجزاير سيطره داشتند، از دسيسهی امپرياليسمق جديد به عنوان ابزاري براي توجيه حضور خود در الجزاير سود ميبردند. البته اين ادعّا از بيخ و بن موهوم بود. زيرا پشتيباني شوروي از انقلاب الجزاير بدانسان كه شامل كوبا و آنگولا و هندوچين ميشد، موضوعيت نداشت. و مبارزان آن سرزمين از نمادها، رمزها و شعارهايي استفاده ميكردند كه با مدعيات ماركسيستي ناهمخوان بود. در هندو چين، به ويژه در ويتنام، كساني كه عليه فرانسه يا امريكا ميجنگيدند، آشكارا كمونيست بودند. از اين رو حزب كمونيست فرانسه در دههی پنجاه ميلادي سخت مخالف حضور نظامي و خشونتآميز آن كشور در ويتنام بود. در نيمهی دوم دههی پنجاه كه جنگ الجزاير وسعت همه جانبه يافت، حزب كمونيست سكوت پيشه كرد چرا كه ميدانست مبارزان الجزاير نسبتي با ماركسيسم ندارند.چنانكه از نوشتههاي فرانتس فانون (26) ، سخنگوي بزرگ آن نهضت، برميآيد دغدغدهاي قومي و ديني مبارزان بر گرايشهاي چپگرايانهشان غلبهی كامل داشت. در نتيجه اشاره به توطئهی امپرياليسم سُرخ كه حتي در نوشتههاي كامو نيز ديده ميشود، به هدف اختراع دشمن فرضي براي سركوب مبارزان الجزاير صورت گرفته بود.
استالين و دشمنان خلق
اغلب حكومتهاي تمامتخواهق اروپاي شرقي كه توسط احزاب كمونيست اداره ميشدند، در قرن گذشته به واژهی دشمن دلبستگي خاص داشتند. آنان بيش از ديگر زمامداران خودكامهی قرن بيستم، آن واژه را با گشادهدستي بسيار به كار ميبردند. و هدف آن بود كه مخالفان را به اتهام همدستي با اردوگاه سرمايهداري و تحت لقب «دشمن خلق» منزوي، تسويه و يا معدوم كنند. در سطح عمومي، خودداري از عضويت در حزب كمونيست نوعي گرايش بورژوازي به حساب ميآمد. چنين گرايشي افزون بر آنكه همدلي با دولتهاي بيگانه تلقي ميگرديد، موجبات سقوط شهروندان به جايگاه درجه دوم را فراهم ميكرد.
اهميت وجود دشمن در سالهاي پس از استقرار حكومت شوراها در روسيه و سرزمينهاي اقماري چندان كشف نشده بود. ولي ناكامي در تحقق وعدهها، پيدايي روند معكوس در تحقق جامعهی بيطبقه، و نيز رقابتهاي پيچيده در ميان دولتهاي غالب و مغلوبق جنگ جهاني اول نياز به دشمن را اجتنابناپذير كرد؛ دشمن خطرناكي كه از رسانهها گرفته تا قلب كارخانهها نفوذ ميكرد . گرچه لنين فرصت آن را نيافت كه درسهاي انقلاب فرانسه در خصوص دشمننمايي و دشمنتراشي را جامهی عمل بپوشاند، ولي استالين، هم به سبب جاهطلبي بيمارگونهاش و هم به سبب وضعيت اجتماعي پس از انقلاب، اصطلاح «دشمن خلق» را سخت رواج داد و از آن به مثابهی ابزاري براي تسويهی خونين مخالفانش استفاده كرد.
واقعيت آن است كه نه روبسپير توانست مثل استالين در پناه اسطورهی دشمن خودكامگي پيروزمندانهاي را سامان دهد، نه مائوتسهتونگ، نه آدولف هيتلر و نه حتي خود كامگان خُردتري چون موسوليني، فرانكو، پينوشه، سوموزا، و امين. روبسپير وقتي در جمهوري وحشت فرانسه، كشتن مخالفانش را وسعت بخشيد، از طرف پارلمان عزل و به گيوتين سپرده شد. مائو به هنگام انقلاب فرهنگي ناگزير از همكاري با ليان بيائو، فرمانده ارتش، به رغم آگاهي داشتن از نيت ضد انقلابي وي بود. هيتلر ارتشيان و انديشمندان نابغهاي در اخيتار داشت كه در حد توقع وي سرسپردهاش نبودند. در سال 1937 وقتي وي چند تن از ياران نزديك خود را درجاي افرادق بياعتقاد به برنامههايش گمارد، ارتش اولتيماتومي به دولت نازي داد مبني براينكه رياست برنامهريزي براي تجهيز قواي ارتش و كنترل اقتصادي ملي بايد در دست افراد مورد اعتماد نظاميان باشد. (27) گرچه اين هشدار بيپاسخ ماند، ولي همينكه سران ارتش جرأت تهديد پيشوا را به خود داده بودند، نشان از آن داشت كه ديكتاتوري هيتلر به حالت مطلق نرسيده بود. همچنين در سال 1938 هنگامي كه هيتلر در كار طراحي توطئه پيچيدهی خود، براي اشغال چكسلاواكي بود، گورينگ برخلاف وي از روشهاي صلحجويانه حمايت ميكرد و آشكارا از در مخالفت با هيتلر برميآمد. به علاوه اعترافات برخي سران ارتش در دادگاه نورنبرگ (28) از اختلاف نظر آنان با هيتلر در قضيهی حمله به چكسلاواكي پرده برداشت. البته در اينجا سخن از روياروييهاي جدي و مؤثر با سياستهاي هيتلر در ميان نيست، بلكه سخن از اختلافق نظرق سرانق نازي با هيتلر و ابراز آشكار آن است بيآنكه متهم به همدستي با دشمنان و يا گرفتار عقوبت وحشتآوري شده باشند ؛ امري كه در حكومت استالين با قساوت تمام در حال انجام بود.
گفتيم آلمان نازي علاوه بر سران ارتش، انديشمندان زيادي داشت كه در حد توقع پيشوا سرسپرده نبودند. براي مثال مارتين هايدگر (29) به رغم همه انتقاداتي كه از وي شده است، در هيچ سطحي قابل مقايسه با فردي چون ليزانكو (30) نيست. هايدگر به عنوان شهروندق آلمان نازي، فلسفهی آلمان را با تحليلي كه از مقولات و پديدارهاي دنياي مدرن به ويژه تكنولوژي به عمل آورد، تعالي بخشيد و ليزانكو در سايهی ايدئولوژي استالينيسم، وجود «ژن» در زيستشناسي را انكار كرد. و با اين انكارق عمدي، رذيلانهترين خوشخدمتيق يك دانشمند نسبت به يك قدرتمند را ممكن ساخت.
استالين از سال 1924 تا 1929 همهی ياران خود در دفتر حزب از جمله تروتسكي، زينوويف، كمنوف، بوخارين، ريكف و تامسكي را به روشهاي مختلف تسويه كرد. (31) در اين تسويه باز هم اتهام تمايلاتق خردهبورژوازي مورد استفاده قرار گرفت و از سال 1929 تا 1939 همهی افراد ياد شده يا مجبور به خودكشي شدند و يا اعدام گرديدند. به جز تروتسكي كه در تبعيد به سر برد و همونيز به سال 1940 در مكزيك توسط مأموران استالين به قتل رسيد. خروشچف در سال 1956 از اسرار قربانيان اسطورهی «دشمن خلق» چنين پرده برداشت:« از 1961 نفر اعضاي كنگرهی هفدهمق حزب، 1108 نفر به عنوان دشمن كمونيسم و ضد انقلاب دستگير شدند و تنها پنجاه و نه نفر از آنان در كنگرهی بعدي كه به سال 1939 تشكيل شد، شركت داشتند. همچنين از 130 نفر اعضاي اصلي و علي البدل كميته مركزي حزب كه در كنگرهی هفدهم انتخاب شده بودند، 115 نفر در كنگره هيجدهم در سال 1939 غايب بودند واز ايشان 98 نفر اعدام شده بود.» (32)
استالين هرگاه در پيشرفت برنامههاي خود دچار مشكلي ميشد بيدرنگ خبر از ورود عوامل ضدانقلاب و طرفداران سرمايهداري در چرخهی توليد ميداد؛ عواملي كه با خرابكردن ماشينآلات عليه وي و حزب بلشويك توطئه ميكردند. وي براي نابود كردنق نه تنها مخالفان خود، بلكه تمام كساني كه صددرصد با او موافق نبودند، از تعابير «توطئه»، «توطئهگر» و «دشمن خلق» سود ميبرد. (33) مانميدانيم كه سنگدلي وي تا چه اندازه پيامد خطرات واقعي عليه او بوده است، ولي بهطور قطع استالين همواره خطر توطئه را احساس ميكرده است. شايد اين احساس از نحوهی نگرش وي به سازوكار قدرت ناشي ميشده است. «براي استالين محور اصلي قدرت، توطئه بود و قدرت حول محور توطئه ميچرخيد.» (34) همين تلقي البته استالين را درگير علميات ضدتوطئه ميكرد. عملياتي كه هم با پيچيدگي كامل طراحي و به موقع اجرا ميگرديد و هم هيچگونه ملاحظهی اخلاقي و يا نداي آزارندهی وجدان، وسعت آن را محدود نميكرد. نكتهی شايان ذكر آنكه عمليات ضدتوطئهاي كه استالين طراحي ميكرد اغلب بر توطئه پيشي ميگرفت. و همينجا گمان ميرود كه او درگير عمليات توطئه برضد دشمنان وهمي شده باشد، زيرا معلوم نيست چه ميزان از حدسيات او مبني بر وجود توطئهها به حقيقت نزديك بود.
>
...................................
.
25ـ فرانتس فانون (مورد 26) بي مسئوليتي روشنفكران فرانسه و احزابق چپ آن كشور در قبال كشتار مردم الجزاير را به شدت سرزنش ميكند: «قسمت اعظم روشنفكران و تقريباً تمام دستچپيهاي دموكرات با يكديگر همصدا شدند و شرايط خود را به اطلاع ملت الجزاير رسانيدند: شما انفجار بمب را محكوم كنيد تا ما پشتيباني دوستانهی خود را نسبت به شما حفظ كنيم.» پس از كشته شدن ده سرباز فرانسوي در ساكامودي Sakamody دولت فرانسه با تكيه بر آنچه تروريسم ناميده ميشود، بهانهاي به دست آورد. واقعهی ساكامودي باعث شد تمام چپگرايان فرانسه يكباره به پاخيزند و فرياد برآورند كه «ما ديگر دنبال (شما الجزايريها) نميآييم.» تبليغات شدت و حدت يافت و در اذهان نفوذ نمود و اعتقاداتق تزلزل يافته را به كلي واژگون ساخت. مفهوم «بربريت» پديدار گشت. و اعلام شد ـ و همه قبول كردند ـ كه فرانسه در الجزاير عليه «بربريت» ميجنگد. (انقلاب افريقا، ترجمهی محمد امين كاردان، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ ششم، 1361، ص108ـ109)
26ـ فرانتس فانون Frants Fanon در سال 1925 ميلادي در مارتينيك بدنيا آمد. در فرانسه به تحصيل پزشكي پرداخت و متخصص بيماريهاي رواني شد. بعد براي دورهی كارآموزي به الجزاير فرستاده شد. مسائل سياسي و اجتماعي اين كشور چنان او را به خود سرگرم كرد كه الجزاير ميهن راستين او شد. به هنگام جنگ آزاديبخش عليه فرانسه، در صف مبارزان درآمد و زندگي خود را وقف آن كرد. عضو هيئت دبيران روزنامهی «المجاهد» ارگان جبههی آزاديبخش ملي بود. فانون در سال 1961 بر اثر بيماري سرطان درگذشت. از وي كتابهاي مهمي به يادگار مانده است. برخي از كتابهاي ترجمه شدهی وي به فارسي عبارتند از «انقلاب افريقا»، «پوست سياه، صورتكهاي سفيد»، «استعمار ميرا يا جامعهشناسي الجزاير»، و بالاخره اثر مهم او كه مانيفيست مسائل سياسي و اجتماعي جهان سوم خوانده ميشود با دو ترجمه تحت عناوين «نفرينيان خاك» و «دوزخيان روي زمين».
27ـ ايدئولوژي و روابط بين الملل، ص281
28ـ Nuremberg شهري در آلمان واقع در ايالت باواريا كه داراي آثار تاريخي از زمان قرون وسطاست. پس از پايان جنگ جهاني دوم،جنايتكاران جنگي نازي در اين شهر محاكمه شدند.اين محاكمات به سبب سرمستي دولتهاي پيروز، گهگاه حالت بازجويي از ملت آلمان را يافت.
29ـ مارتين هايدگر Heidegger (1889ـ1976م.) فيلسوف آلماني و از بنيادگذاران مكتب اصالت وجود(اگزيستانسياليسم). هايدگر بيگمان يكي از بزرگترين فلاسفهی تاريخ بشر بوده و در مباحثي كه به مهمترين مقولات زندگي معاصر از جمله «تكنولوژي» مربوط ميشود آراء و بررسيهاي وي كم نظير است. درسالهاي 1933ـ1934 ميلادي از هيتلر حمايت ميكرد و به خاطر آن سخت مورد انتقاد بود. پس از پايان جنگ تحقيقات دولتهاي متفق نشان داد كه دربارهی هواداري او از نازيسم گزافهبافي شده است.
30ـ ليزانكو كه نام كامل وي به روسي «تروفيم دنيسويچ ليسنكو» Trofim Denisovich Lisenko است، زيستشناس و عضو فرهنگستان علوم شوروي بود و در دورهی استالين نظريات عجيب و غريبي ـ از جمله نبود ژن ـ ارائه ميداد. ليزانكو هشتبار موفق به دريافت جايزهی لنين شد و چندين بار به عضويت مجلس خلق اتحاد شوروي درآمد. از سال 1965 ميلادي ستارهی اقبال وي افول كرد و از آن تاريخ تا زمان مرگش، رياست آزماشگاه كوچكي را بر عهده داشت.
31ـ اينان همگي اعضاي كميته مركزي حزب كمونسيت، مخالف استالين و پيرو تروتسكي بودند. در ادبيات ماركسيستي به شيوهی متناسب با دشمنشناسي در نظريه توطئه، اتهامات گوناگوني به اين افراد نسبت داده شده كه برخي از آنها مضحك مينمايد. چكيدهی اتهامات مذكور به شرح زير است: «آنان مخالف حزب كمونيست و رهبر آن لنين بودند. تروتسكيستها امكان پيروزي سوسياليسم را در وضعيت محاصرهی سرمايهداريق جهاني انكار ميكردند. آنان نيروهاي كار روستايي را دشمن سوسياليسم ميانگاشتند و طرفدار نهادن بار سنگين نوسازيق صنعتي صرفاً بر دوش آنان بودند. اين امر ميتوانست در نهايت فروپاشي اتحاد كارگران و دهقانان، توقف نوسازي صنعتي و محو اتحاد شوروي را در پي داشته باشد.اعضاي اين گروهق كوچك نوعي جريان بورژوازي و دشمن ماركسيسمـلنينيسم بودند ولي ماهيت فرصتطلبانهی خود را با عبارات چپگرايانه پرده ميپوشيدند. از اين رو كميتهی مركزي حزب به مبارزهی قاطعي عليه آنها دست زد و در 1927 افشاء و محكومشان كرد.»
A.C.E, [Baki:Az rbaycan Sovet Enciklopediyasinin Bas.
,(Baki, 1986), IX, S.360-361. « TROTSKIZM » Redaksiyasi] ,
32ـ گزارش خروشچف
33ـ اين نوع تكفير كردن براي جامعه ما چندان غريب نيست و سابقهی آن به دورهی رضاشاه برميگردد. براي مثال «بزرگ علوي» به همراه گروه 53 نفر دستگير و درست به شيوهی مورد استفاده در نظريهی توطئه به همدستي با بيگانگان متهم ميشود. علوي ميگويد: «داستاني دربارهی يك پسربچه نوشتم و فاجعهاي را كه بر او گذشته بود، وصف كردم و آن را (در زندان) لاي بالش سرم پنهان ساختم و به خانه فرستادم. مأمورين آن را يافتند و مخمصهاي برايم فراهم آوردند كه نگو. كار به بازپرسي و تهديد و ترعيب رسيد و عاقبت به اتهام جاسوسي كشيد. ادعا و تهديد ميكردند كه اين داستان نيست، وصف ستمكاري زندانبانان است. و شما ميخواستيد آن را به خارج بفرستيد كه آبروي دولت ايران در كشورهاي بيگانه را بريزيد و اكنون ثابت شد كه همهتان دستنشاندهی كشورهاي بيگانه هستيد.» (چشمهايش، تهران، انتشارات نگاه، 1377، ص 14ـ15)
34ـ ايدئولوژي و روابط بينالملل، ص 311.